
عکس شیکو خوشگلو هنریو هیچ کوفتی نیست ولی برای من پر از انرژی مثبت و دفع انرژی منفیه فکر کنم دیگه مشخص شده باشه که بعد پنج سال واقعا خسته شدم و بالاخره از همه شون دل کندم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دو تا کلاس ثبت نام کردم حس میکنم پژمرده شدم یا شایدم افسرده نمیدونم هرچی که هست حس خوبی نسبت به خودم ندارم اصلا ...
ادامه مطلب
امسال خیلی بنظرم طولانی بود نمیدونم چرا! عملا داشتم جون میدادم اخرا حس میکردم دارم شهید میشم در این راه:دی ... امروز خوشحال ازین آزادی بلند بلند شعر میخوندمو اینور اونور میرفتم یهو الین جان حسینی بای طوری پرید وسط گفت یک عدد دختر وهشی از زندان های افریقایی کنکور فرار کرده درصورت مشاهده سریعا از او دور شوید و فرار کنید به ماهم زنگ نزنین ما هیچ مسئولیتی در قبال این وهشی نداریم متشکرمxa0 ...
ادامه مطلب
امروز پدرجان که مشهد بودن با همسایمون رفتیم مدرسه ی جای خونه رای دادیم اول ک وارد حیاط شدیم دو مرد دم در واستاده بودن مام خوشحال که بحححح چه خلوته بدو رفتیم زود رای بدیم برگردیم هوا ابری بود و تا حدودی بارانی به در سالن که رسیدیم اندازه یک بچه دو ساله جا نبود:-/ سالن داشت میترکید:-/ مرسی✋ هیچی دیگه...
ادامه مطلب
مهمون داریم همه رفتن خوابیدن منو مامانی تو هال داشتیم دورهمی میدیدیم مامانی یک جا خندید یهو خندشون قطع شد منم گرخیده تندی برگشتم ببینم چی شد دیدم طرح لبخند دارن خرو پف میکنن خوابشون برد وسط خنده:-/ پاشدم رفتم تو اتاق یک بالشی چیزی بردارم دراز بکشم پ...
ادامه مطلب
۱. داشتیم از باغ برمیگشتیم بابا واستاد تو خاکی که مادرجانمان برن یکم چیزمیز بخرن کله صبح گشنه مارو برداشتن بردن تو کوهو بیابون مامان پیاده شد رفت تو مغازهxa0 همون موقع یک صدای ترکیدنی اومد ماشین رفت هوا بعدم چند تا قر داد اومد پایین منم همچون انیشتین برگشتم پشت به تپه خاکی پشتمون نگاه کردم به پدرجان میگم واااای یک ماشینه فکر کنم رفت تو تپه نگا نگا چه خاکیم بلند شده (یکی نیست بگه آخه خجسته جان اون میره تو تپه ماشین شما چرا باید موجمکزیکیبره!) پدرجانم که گویا باور کرده بودن نوچ نوچ کنان داشتن نگاه...
ادامه مطلب
دلم تنگ شده برای بچگیهام برای خیلی وقت پیشاxa0 اون وقتایی که با مامان قایم موشک بازی میکردیم بعد من نمیتونستم مامانو پیدا کنمو یک عالم جیغ میزدمو گریه میکردمxa0 که منو تنها گذاشتیو فرار کردی ازمxa0 یا اون وقتایی که یواشکی شکوفه های درختای تو باغچه رو میچیدمو تو روسری قایمشون میکردم تا بزارمشون رو موهای عروسکام حتی اون موقع که از ترس اینکه حیاطمون خرس داره مامان بابارو مجبور میکردم بیان تو حیاط بشینن تا من بازی کن یا اون موقع که مامان رفته بود برام یک خواهر بیارهو من تنها تو خونه بودمو کارامو خود...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب